آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی .
ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت.
آسمانم ابری شد.
بارید و بارید و من …
به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم.
اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند.
نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت.
در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد.
کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر
به دنبالت می گشتم.
کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست.
کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند …
تا تو را گم نمی کردم.
ای کاش میدانستی شبها….
تنها ستاره ای را که به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق میکنم تا یادم نرود
در روی زمین کسی هم هست
که سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود ….
خانه ام را در چشم های تو بنا کرده ام
پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:26  توسط آرش
|

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ی که خوردم
چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی
ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی
داره اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که
برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو
از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با
خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد
واسه دیدنت توی خواب
حیف با وفای من حیف
عشق اعتمادم
حیف اون دسته گلی که به
تو توی پاییز دادم
حیف فرصتهای نقرام حیف
عمرو دقیقه ام
حیف هرچی به تو گفتم
راست راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکهایی که واسه
تو ریختم دم سپهیده
حیف احساس طلاییم حیف
این عشق و عقیده
حیف شادی روزی که می
گن تولدت بود
حیف عاشقیم که اولش
کار خودت بود
حیف اونهمه قسما که به
اسمت نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون
طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم
عاشقم بود تو عالم رویا
حیف که تو از راه
رسیدی دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم حیف
ذوقی که نکردم
حیف گرمای دستم که
سپردمش به سردی
حیف قلبم که روزی
دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز،
حیف واژه خیانت
حیف اون شبی که گفتم
پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفایی که
گفتی گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم به
تو بالبای خندون
حیف ارزوی دیدار با تو
بودن زیر بارون
حیف هر چی که سپردم
حیف هرچی که تو نبودی
حیف تکلیفم بیا روشنش
کن تو به زودی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 11:10  توسط آرش
|
قلبم را دادم به تو که عشق منی ، با تو آمدم، آمدم
تا جایی که تو میخواهی، با تو می آیم ،
می آیم به هر جا که بروی ، با تــــــــــــــــــو میروم ،
میروم هر جا که بروی…...همه جا
نیست جایی که بی تو باشم ، نیست هوایی کهبی تو نفس کشیده
باشم نیست یادی در قلبم جز یاد تو ، نیست مهری جز مهردلم چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند،آنچه پنهان است
در پشت نگاهــــــــــت دنیای
عاشقانه من است همه جا با تـــــــوام ، آنجا و اینجا در قلبم ،
اینجا و آنجا در قلبت ، می تابم و
و میتابی ، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی که چقدر
هم تو مرا دوست داری، هم من
دیوانه توام…چه خوب میفهمی در دلم چی میگذرد ،
چــــــی خوب معنا میکنی نگاهم را ، چه عاشقانه
میشنوی حرفهایم را پاسخ دل گرفته ام
را با عشق میدهی، وقتی دلتنگم ، خبر داری از دل تنگم ،
وقتی تشنه دیدارم ، سیراب میکنی
جا با همیم ، مرا عشقم همه نیست جایی که بی تــــو باشم ، نیست راهی که بی تو
رفته باشم..همه جا خاطره ،همه جا عشق ،همه جا عطر حضور تو ، جایی نیست که نباشد
عـــــــــــــــــطر
نفسهای توهمه جا خاطره ، جایی نیست که نمانده باشد یادی از تـــــو….
تویی که جان داده ای به تنم و این یاد تو است که نفس میدهد به این تنی که
روحش در
وجود تو است روح عشق در وجودمان، این است روزهای زندگی مان ، با عشق روزمان
شب میشود و
با یاد هم شبهایمان را
سر میکنیم…همه جا با توام ، تو اینجا همیشه در
قلبمی و من آنجا باز هم به عشقت نفس
میکشم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:35  توسط آرش
|
تنها صدایت را میخواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد
نگاهت را میخواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد
وجودت را میخواهم تا گرمای آغوشم باشد
دستهایت را میخواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهایم باشد
و تنها خنده هایت را میخواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
آری تنها تو را میخواهم …
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 9:46  توسط آرش
|
پاييز يا بهار
چــــه فـــرقـــی میکنـــه پاییــــز یا بهــــار
وقتـــــی اونـــا بـــاشـــن و تــو نبـــاشی
چــــه تفـــاوتـــی داره شنبـــه یـــا جمعـــه
وقتــــی هفـــت روز هفتـــه بـــه انتــظار بگـــذره
مهـــم اینـــه کـــه لحظـــه هــا
میگـــذرن ولـــی تـــو ..
تـــو نیستـــــی!!!
بگذار کسی باشم…
بگذار آن باشم که با تو در خیابان گام برمی دارد
بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی.
بگذار کسی باشم که در غم سوی او می آیی
بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی
بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:21  توسط آرش
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:42  توسط آرش
|

پاییز را دوست دارم…
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه
کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه
اش
بخاطر رفتن و رفتن… و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده
خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و
طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه
ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات
پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی
جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر
رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال
نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم،
بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:36  توسط آرش
|
می خواهم برای تو بنویسم برای تو که هیچ وقت نیستی که ببینی غم تنهایی و بی کسی ام را
تو نیستی که ببینی که لحظه ها بدون تو چقدر سخت میگذرد و و ثانیه ها بدون
تو در حال جان سپاری هستند چرا نمی آیی وبه تیرگی شب هایم رنگ نور نمی
پاشی کاش بودی ، کاش میدانستی وسعت عشقم را ، کاش می توانستم بدون هیچ
ترسی تمام عشقم را به تو فریاد بزنم ولی افسوس که تو نیستی و هیچ خبری از
عشق وافرم به خود نداری من تو را می خواهم ، گرمی دستانت را ، هرم نفسهایت
را وعطر تنت را من بی هیچ بهانه ایی تو را میخواهم فقط تو را چون تنها تو
می توانی …. و دیگر هیچ
ولی او نمیداند که من چقدر دوستش دارم شاید مرا نخواهد با این چه کنم…
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 15:4  توسط آرش
|
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دست کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:23  توسط آرش
|
کسی برای من وتو دلش نسوخت ، دستامون از هم جدا دستای سرد
کسی برای آخر قصه ما ، واسه مرگ عشقمون گریه نکرد
اشک عاشق دیدنی نیست ، همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز ، دیگه از یاد رفتنی نیست
گاهی وقتاست که سکوت ، مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه ، بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه
کار تو اشک منو شمردنه ، دلو پس گرفتن و سپردنه
کار من همیشه از تو گفتنه ، دل من محکوم به شکستنه
گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق تو ام ، تو بگو یار کیستی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:8  توسط آرش
|